تبليغاتX
آبجی کده
 
آبجی کده
 
 
در آبجی کده، سه تا آبجی از حال و روزشون می نویسند
 
بعد از سه سال دوباره خیاطی کردم. بعد از اینهمه وقت شروعش مشکل بود، فکر می کردم یادم رفته و دیگه نمی تونم چیز خوبی بدوزم. ولی بعد از شروع نه تنها سخت نبود بلکه کلی هم لذت بخش بود!

همیشه همینطوره. شروع هر کاری مشکل به نظر می رسه ولی در واقع اینطور نیست. باید سعی کنم این مطلب همیشه یادم بمونه.

 

راستی... من به زودی عکسهای ژاپن رو می دارم اینجا.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 15:5  توسط آبجی بزرگه  | 
من نمیدونم چرا این آبجی ها اینقدر در نوشتن تنبل هستند! آخه انصاف هم خوب چیزیه! شما خودتون اینجا رو راه انداختین ولی ولش کردین به امان خدا... یه نگاه بندازین ببینین تمام این ۷-۸ تا پست قبلی رو من نوشتم... دیگه دارم عصبانی می شم ها!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 15:19  توسط آبجی وسطی  | 
این تبلیغاتی که تو تلویزیون ها می کنند که معمولا یه اتومبیل هست و چند تا خانوم ژیگول،

دارن با استفاده از خانوما اتومبیله رو تبلیغ می کنن یا با استفاده از اتومبیله خانوما رو ؟(رنگ مو شو نو و لباس و مدل مو و جواهر رو این چیزارو) 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 7:35  توسط آبجی وسطی  | 
این آبجی کوچولوه ازم می پرسه که چه تعریفی ازم شده، منم بدجنسی می کنم و نمی گم  چون تا حالا تو این وبلاگ فقط دو دفعه نوشته تنبل خانوم...فکر کنم writing phobia داره

ولی از تنبلی گذشته، هم خوشگله هم خوش هیکله از همه مهمتر فعال... تو کارش یه جورایی "دکتره"، تو درسش هم یه جورای دیگه "دکتره" تازه می خواد بازم "دکتر" بشه

تبریک ، مراسم این هفته بهتون خوش بگذره، جای من خالی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:38  توسط آبجی وسطی  | 
خیلی احساس خوبیه که از آدم تعریف بشه، هر چقدر هم بگی که آدم با اعتماد به نفس تحت تاثیر قرار نمی گیره و هر کاری رو باید برای دل خودمون بکنیم، باز هم دوست داریم که دیگران ازمون تعریف کنند.

این وقتی بیشتر می ارزه که از کسایی تعریف و تمجید بگیری که نمی خوان در تو احساس خوبی بوجود بیاد (یا حالا باهات دشمنن، یا معلومات و هنرش رو ندارن،یا بهت حسودی می کنن، یا خودشون رو از تو بالاتر می دونن، یا فکر می کنن تو چون عرضه نداری پس مال بعضی حرفا نیستی...) و بعد در موقعیتی قرار می گیرن که ناچار می شن (بله ناچار می شن) که ازت تعریف کنن (چون اگه نکنن پلیدی خودشون رو نشون میدن). معمولا این جور وقتا نگاهاشون دیدینیه

این دو سه روز اخیر زیاد تعریف شنیدم، حس خوبیه (حتی اگر موقتی و سطحی و بی اساس باشه) مخصوصا که موارد بالا هم درش وجود داشت: نگاهها، برخوردها، رفتارها (البته بعضیاشون واقعا از دوستا و غیر مغرضانه اما بقیه ... نگاهها، نگاهها، نگاهها

سعی کردم و می کنم تا جایی که با تملق و دروغ و فرصت طلبی آلوده نشه، ایجاد کردن این حس رو در بقیه از خودم و اونها دریغ نکنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:5  توسط آبجی وسطی  | 
دلم می خواست می تونستم به سایت تک تک کسانی که تا حالا برای نوشته هامون نظر نوشتن سر بزنم یا براشون نظر بنویسم ، ولی یا سرعت پایینه یا بخش نظرخواهی اشکال فنی داره ، یا اینکه یه کار جدید واسم پیش میاد یا ... به هر حال نمیشه

خوشحالم که بغیر از آبجی ها ، افراد دیگه ای هم که ما رو نمیشناسن وبلاگمون رو می بینن و می خونن. متشکرم ، حس خوبی داره

ممنونم مخصوصا از عليرضا كه كليد ويرگول تو بلاگفا رو نشون داد و از كيميا و بابك بخاطر نظرات زيبايي كه براي پست "خبر بد" نوشتند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 15:12  توسط آبجی وسطی  | 
از خانم "آ" ( معلم زبانمون ) بعد از مدت ها یه ایمیل گرفتم. حال همه از جمله شما و مامان رو پرسیده. متاسفانه خبر داده که پدرش مدتی قبل فوت کرده  

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 14:47  توسط آبجی وسطی  | 
کاما (ویرگول) تو این ادیتور بلاگفا کجاست؟
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 13:12  توسط آبجی وسطی  | 

برای انجام مشق درسی که دارم اینترنت رو برای مطلبی جستجو می کردم. تو Wikipedia به نقل قولی از برژینسکی درباره حمله ارتش اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان برخورد کردم که برام جالب بود. با این فرض که این حمله از سیاست های پنهان آمریکا در این منطقه نشات گرفته بوده برژینسکی می گه:

That secret operation was an excellent idea. It had the effect of drawing the Soviet into the Afghan trap... The day that the Soviet officially crossed the border, I wrote to President Carter. We now have the opportunity of giving to the Soviet Union its Vietnam War

Afghan trap یا Vietnam War یا Civil War یا هر چیز دیگه ای که اسمش باشه به نظر می آد  آخر عاقبت هر چیزیه که آمریکا روش انگشت می ذاره

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 13:7  توسط آبجی وسطی  | 
دیروز یک سری از "سکوپی" هایی که باید انجام بدم رو انجام دادم.

فعلاْ که نتیجه رضایت بخش بوده

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 10:54  توسط آبجی وسطی  | 
فردا دارم میرم ژاپن. اگه به اینترنت دسترسی داشتم میام مینویسم. اگر نه٬ شما بنویسین تا من برگردم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 13:18  توسط آبجی بزرگه  | 
- فیلم هایی که جدیداْ دیدم این ها بودند: Malena و Devil's Advocate ( برای بار دوم ) The Departed و Lost in Translation. در مورد اولی اینجا نوشتم. برای بقیه هم می خواستم بنویسم ولی وقت نشد!

- حتماْ متوجه شدید که این یعنی من یک بلاگ در همون آدرس بالا بر پا کردم. "لطفاْ به من سر بزنید و لینک بدهید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 12:20  توسط آبجی وسطی  | 
میگن چشم انتظاری بد چیزیه

من منتظر چند تا  خبر (بذار بگیم فعلاْ سه تا!) هستم یکیشون دیروز رسید که خدا رو شکر خوب بود.

خدا کنه بقیه اشون هم خوب باشه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 7:40  توسط آبجی وسطی  | 
دو سه روز پیش داشتم کتابها و دفترهامو جمع و جور می کردم این جمله رو توی یادداشتهام پیدا کردم:

" آدمهای عادی در باره آدمها حرف می زنند٬ آدمهای متوسط در باره اتفاقات بحث می کنند٬ و آدمهای بزرگ در باره افکار تبادل نظر می کنند.»

نمی دونم از کیه ولی برام جالب بود گفتم بنویسم شما هم بخونید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 11:40  توسط آبجی بزرگه  | 
I saw my supervisor on wednesday and he told me the results of my master's project had been peresented in some international conferences.wowww isnt that great?

by the way, i got stucked in this bloody damn country. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 11:18  توسط آبجی کوچیکه  | 
۱- جمعه شب رفتیم برنامه رقص گروه ارامنه در باشگاه آرارات. بسیار دلچسب حرفه ای و هماهنگ بودند. حدود سه ساعت انواع رقص های ارمنی (شاهئنی) ایرانی والس پولکا اسپانیایی یونانی و اجرای صحنه هایی از سفید برفی و هفت کوتوله و عروسکها و غیره توسط حدود ۶۰ رقصنده کوچک و بزرگ اجرا شد. این برنامه توسط خیریه بهنام دهش پور ترتیب داده شده بود و فقط هم برای بانوان اجرا می شد. دست مربی ها و طراح رقص و لباس و همچنین پدر مادر رقصنده ها که بعضی هاشون واقعا خیلی کوچولو بودند درد نکنه! وقتی اسم برنامه رقص میاد خیلی ها فکر می کنند که برنامه پیش پا افتاده است ولی این از اون کارهای حرفه ای بود

۲- فکر کنم مامان میزان دریافت رقص خونش در روز جمعه از حد نرمال بالاتر رفت چون قبل از برنامه بالا هم تو یک مهمانی نامزدی فامیلی شرکت کرده بود!

۳- فیلم هم دیدم بعدن درباره شون می نویسم. کتاب هم خوندم

۴- شنبه رفته بودیم خرید. نهار رفتیم رستوران اردک آبی جاتون خالی! یادتون باشه گذرتون اینور دنیا افتاد حتما این رستوران رو برین امتحان کنین

۵- با توجه به مورد بالا فکر کنم میزان خوشی خون مامان باز هم بالاتر رفت  ناگفته نماند که ایشان سرما هم خورده اند به همراه پدر جان...

۶- دیروز این وبلاگ به مامان و "یکی یک دونه ته تغاری عزیز" معرفی شد!

۷- این "یکی یک دونه ته تغاری عزیز" هم شدیدا سرما خورده معرفت نشان داده زنگ بزنید حالی از ایشان بپرسید.

۸- دارم فکر می کنم اگه قراره فقط من اینجا بنویسم خوب برم یه سایت واسه خودم بزنم دیگه! شما دو تا که چیزی نمی نویسین

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 15:3  توسط آبجی وسطی  | 
test 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 14:59  توسط آبجی وسطی  | 
 
  بالا