تبليغاتX
آبجی کده
 
آبجی کده
 
 
در آبجی کده، سه تا آبجی از حال و روزشون می نویسند
 
رمان "میرا" رو تا هنوز توقیف نشده بخر. خیلی ازش تعریف می کنن!
 |+| نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 15:0  توسط آبجی بزرگه  | 
۱- همكاري داريم كه معمولا سراغ همكارهاي ديگه ميره و يه كلمه سخت يا عجيب و غريب انگليسي رو به اونا ميگه يا ازشون ميپرسه كه آيا معنيش يا معادلش رو ميدونند يا نه. اين كار به خودي خود چيز بدي نيست و يه جورايي هم مفيده. تقريبا همه ما هم به وسعت لغات زبان انگليسي و قابليت فول العاد اش در زمينه ساخت لغات مجزا براي هر مفهموم خاص واقفيم، اما زياده روي در اين قضيه بعضي وقتا مسايل جالب، خنده دار و تفكر برانگيزي رو هم بوجود مياره. مثلا همكار مورد نظر ميپرسه "آيا ميدونيد به انگليسي به الاغ كوري كه در جنگ جهاني دوم پاي چپش هم شل شده باشه چي ميگن؟" يا اينكه "در انگليسي به نگراني و ترس از اينكه كره بادام زميني به سقف دهانت بچسبه چي ميگن؟" واضحه كه خيلي ها (حتي خود انگليسي زبان ها) اينجور كلمات و اصطلاحات رو نميدونن. من مطمئنم كه اين همكار خيلي از اين اصطلاحات رو شب قبلش يه جايي ديده يا خونده و شك دارم اگه يك ماه بعد از خود همكارمون همين رو بپرسيم (گرچه انگلیسيش هم خيلي خوبه) بتونه جواب بده

 

نکته : البته مورد اول بالا رو از خودم درآوردم اما براي اينكه فكر نكنين كه انگليسي همچين چيزايي رو نداره و من دارم غلو مي كنم بهتون ميگم كه به دومي ميگن arachibutyrophobia !

 

این مطلب رو مفصل اینجا نوشتم...

 

۲- همکاری می گفت: دلستر ریشه ترکی داره و به معنی دلپسند و دلپذیر هست.

می دونین در ادبیات ما لغات و اصطلاحات زیاد و قشنگی هستن که معنی خیلی هاشون رو نمیدونیم. مثلا شما معنی این کلمات رو میدونین؟

گربز، اکمه، شین، طمس، شید، دثار، سمر، کمپیر، ند، غیم

 |+| نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 3:33  توسط آبجی وسطی  | 
-روزها و هفته ها و ماهها و سالها و سالها و سالها و... باید بگذره تا بفهمی اون کسی یا چیزی که فکر میکردی چقدر بهش نزدیکی چقدر ازت دور دوره ... و چقدر فهمیدن این موضوع غمگین کننده است

- خوب... می بینم که یه لینک اینطرفه (اینطرف ، همینجا، سمت چپ صفحه قسمت لینکدونی ، آهان همینجا ) به اسم "آنچه می گذرد..." که اگه اشتباه نکرده باشم آبجی بزرگه اضافش کرده. خوب، این لینک یکی دیگه از وبلاگهای منه که البته مدتیه توش ننوشتم ... در ضمن من تو Wordpress و blogspot هم وبلاگهای دیگه هم دارم که بعضی وقتا اونجا ها هم می نویسم  (بعدا بهتون آدرسشون رو میدم آبجی ها !)

فکر کنم اینجوری کم کاری آبجی کوچیکه جبران میشه . بهرحال، مرسی از لینک

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 9:0  توسط آبجی وسطی  | 
۱- فیلم "تلما و لوییز" فیلم جدیدی نیست، اما قطعا یکی از فیلم های ماندگار هست.

فیلم خیلی چیزها رو به ذهن میاره: اینکه چقدر آدم ها تنها هستن، اینکه چطوری رفتارهای ظاهرا عادی و معمولی می تونه باعث یکسری "جنایت" بشه، اینکه همون رفتارهای عادی و روزمره از همین چیزهایی که بهش میگن جنایت میتونه هولناک تر و بدتر باشه و اینکه قرارداد اجتماعی به اسم "قانون" هرگز نمیتونه کاملا عادلانه باشه

جایی از فیلم فکر می کردم چقدر تو دنیای این فیلم زن ها از مرد ها دور دور دور هستن!

۲- "سمفونی مردگان" نوشته عباس معروفی: واقعا همونیه که اسمش میگه: سمفونی مردگان. کنسرت با شکوهی از خاطرات تلخ و شیرین آدمهای مرده و هذیان های مرده های متحرک هنوز نمرده!!! 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 2:29  توسط آبجی وسطی  | 
رزومه نوشتن عجب کار سخت و وقت گیریه!

از ظهر تا الآن که نزدیک نیمه شبه مشغول پر کردن اپلیکیشن فرم، نوشتن پروپوزال، یا تکمیل رزومه بودم. حالا هم خوابم گرفته مغزم خوب کار نمی کنه. می ذارمش برای فردا.

 

یک ساعت پیش تلویزیون یه برنامه داشت در باره یک جراح پلاستیک معروف بورلی هیلز که برای سفر میره آمریکای لاتین و به گفته خودش اونجا یاد میگیره که زیبایی واقعی در درون آدماست و با جراحی بینی و سینه و ... زیبایی زیادی به کسی اضافه نمیشه. می بینی؟! ما ( یعنی ما آبجی ها و احتمالآ خیلی از دختر های ایرانی هم سن و سالمون) از هفت هشت سالگی این رو یاد گرفتیم. هر چند که شاید خیلی ها مثل من در بزرگسالیشون به این نتیجه رسیدند که زیبایی درون همه چیز نیست و زیبایی ظاهری هم بسیار مهمه. 

 منی که اونجوری بار اومدم امروز معتقدم که فرهنگ هایی که همه ارزش هاشون رو از ماورای ابر ها می گیرن برای زندگی کافی نیستن!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 17:37  توسط آبجی بزرگه  | 
امروز برای اولین بار در عمرم سوار موتور شدم. نه اینکه خودم برونم نه، ترک موتور بودم . تازه موتور هم اسکوتر بود. اسکوتر ها هم بیشتر از ۶۰ کیلومتر در ساعت نمیرن. با اینحال من میترسیدم. تمام راه تصور می کردم الان موتور چپ میشه یه ماشین هم از پشت با سرعت میاد منو له می کنه!!

حیف که نتونستم لذت ببرم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 15:17  توسط آبجی بزرگه  | 
صدام اعدام شد.

من از این خبر نه خوشحال شدم نه ناراحت.

CNN و  BBCاز صبح دارند اخبار این حادثه رو دنبال می کنند. تصاویر ملاقاتش با سران کشورها وقتی هنوز در قدرت بوده،  استقبال مردم ازش، تصاویر ی از نماز و دعا خوندنش، و خبر اینکه صدام هنگام اعدام قرآن همراهش داشته(همون قرآنی که در تمام جلسات دادگاهش هم دستش بوده) چندین بار پخش شده.

یه مصاحبه ازش نشون دادند از سال ۱۹۹۹که صدام گفته بود:" من خدا رو حاضر و ناظر بر اعمالم می دونم. کارهایی من کنم که خدا ازم راضی باشه و مردم هم به نیکی ازم یاد کنند."  شبیه همون  " با دلی آرام و قلبی مطمئن به سوی خدا می روم " معروف!!!!!  من نمی فهمم اینهمه اعتماد به نفس اینجور آدما از کجا میاد!!!

پ.ن. یکی به من بگه بالآخره کدوم قرآن، قرآن واقعیه؟ اونی که دست حکام ایرانه؟ اونی که دست صدام بود؟ اونی که امام علی نوشت؟  اونی که معاویه زد سر نیزه؟...؟!!!!!


دیدن تصاویر بردن انسان به سوی مرگش اصلآ جالب نیست.

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 8:45  توسط آبجی بزرگه  | 
...خوب این هم از عروسی امشب. بسیار برقصیدند و بسیار نگریستیم و برای بار هزار و چندم به این نتیجه رسیدیم که هنر رقص چیز خوبیست که ما نداریم... بابا دکتر ها هم آی می رقصنا !

پ.ی. اون پسرک که لقبش در شیرخوارگی به " شیر" مربوط میشد (آبجی ها احتمالا می فهمند منظورم چیه) واسه خودش "شیری" شده بود

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 0:34  توسط آبجی وسطی  | 
تو فرهنگ لغات دنبال معنی دو تا کلمه میگشتم، یه کلمه جالب پیدا کردم

"شرذمه" به معنی جماعت کم مردم یا مقدار کم از هر چیزیه. ناخودآگاه یاد اصطلاح اپسیلن در ریاضیات، فیزیک یا شیمی افتادم.

اینجانب از طرف خودم (و نه فرهنگستان) شرذمه را معادل اپسیلن اعلام می کنم

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 11:33  توسط آبجی وسطی  | 
چهار روز تعطیلم، آخ جون....

خواب، خواب، خواب.... چقدر بخوابم کنار این برف زیبای پشت پنجره

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 20:9  توسط آبجی وسطی  | 
Markar Square

 

Karvansaraye Kharanagh

 

Meibod

 

Kharanagh

 

Darabi

 

Hotel

 

Atashkade

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 15:12  توسط آبجی وسطی  | 

به نظر میرسه که بالاخره موفق شدم یه عکس آپلود کنم

این هم عکسی از یزد، مرسی از راهنمایی "م"

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 12:36  توسط آبجی وسطی  | 
عجب یزد جای قشنگیه! مردمش هم خیلی ماهند.

نکته جالب اینه که همه اش "میراث فرهنگی" یه! جالب تر اینکه هنوز خیلی جاها داره مرمت و بازسازی میشه و مطمئنم یکی دو سال دیگه خیلی جاهای دیگه رو هم میشه دید.

خیلی از کسایی که میشناسم، چه ایرانی چه خارجی، عاشق یزد شدند. فکر کنم (و البته از کسای دیگه هم شنیدم) یه جورایی از شهرای تاریخی دیگه مثلا اصفهان خیلی بهتره (این فقط یه نظر شخصی و سلیقه ایه، لطفا به کسی بر نخوره)

واقعا با دو -سه روز نمیشه همه دیدنیها رو دید. قسمت های دیگه استان مثل میبد، اردکان، خرانق، عقدا، مهریز، تفت و... هم که هرکدوم یه دنیاییه. ما این دفعه فقط یه قسمت هایی از بعضی از این مناطق رو دیدیم.

پ.ن: خوش به حال یزدیها با این خونه های با حال اعیونیشون. به نظر من کسی که تو این خونه ها زندگی کنه، بهشت این دنیا رو تجربه کرده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11:55  توسط آبجی وسطی  | 
ظاهرآ امسال شب یلدا هر کدوم از اعضای خانواده  توی یه شهری بوده! من که رفتم مهمونی کریسمس آپارتمانمون. اونجا هم هندوانه خوردم هم آجیل ( آجیل ایرانی که نبود ولی میشد بهش گفت آجیل ). فرداش هم صبح پا شدم صبحونه خوردم دوباره خوابیدم تا ظهر، ظهر پا شدم ناهار خوردم، یه ساعتی تلویزیون تماشا کردم دوباره خوابیدم. ساعت ۴  عصر بیدار شدم. شام درست کردم و تلویزیون تماشا کردم. شب هم ساعت ۱۱ راحت خوابم رفت. انگار نه انگار که روز همش خواب بودم.

روز به این مزخرفی دیده بودی؟!!! 

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 14:22  توسط آبجی بزرگه  | 
 
  بالا