|
آبجی کده
|
||
|
در آبجی کده، سه تا آبجی از حال و روزشون می نویسند |
از قسمت های آخر فیلم خوشم اومد، اما در شوخی ها و مزه پرونی های فیلم چیز جالبی ندیدم. همش همون جوک ها و تیکه های دستمالی شده و بیش از حد استفاده شده ای که همه مون با SMS بارها و بار ها گرفتیم یا هزاران بار شنیدیم. لهجه ترکی و سوال گزینشی که کفن مرده چند تیکه است خیلی تکراری و دم دسته. برای همینه که فکر نمی کنم این فیلم شلوغ اصلا قابل مقایسه با مارمولک یا لیلی با من است باشه، گیرم که پر فروش ترین فیلم بوده باشه!
فقط من موندم که چطوری انتخاب تماشاگران بوده، واقعا باورم شد که مردم ما یه چیزیشون میشه!
بار الها ، این همه دانایی را از ما مگیر. آمین یا رب العالمین.
راستی ، خود ساعت یک اختراع صهیونیستی نیست؟!
شما با دیدن این چادر، هوس نمی کنید برید کمپینگ ؟

درسته که ملوان و ضرب المثل هیچ ریطی به هم ندارن، ولی گاهی آدم بی جنبه میشه و ماست رو به آفتابه ربط می ده.
قضیه این ملوان های انگلیسی منو یاد چند تا ضرب المثل فارسی می اندازه:
چوب رو که بلند کنی گربه دزده حساب کار دستش میاد.
آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی.
چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.
این امام زاده کور میکنه ولی شفا نمیده.
حرف مرد یکیه، تا حالا میگفتم نه، حالا میگم آره.
کی بود کی بود من نبودم.
نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی.
از این ستون به اون ستون فرجه.
روغن ریخته رو نذر امامزاده میکنه.
با همه بله، با من هم بله؟
پ.ن: البته ماست و آفتابه خیلی هم بی ربط نیستن ها! مثلآ میشه ماست رو ریخت توی آفتابه و به عنوان مرهم برای سوختگی ناشی از اسید استفاده کرد.
فامیلی داشتیم که می گفت:" دیوونه یه جور دو جور نیست، چهل جور دیوونه داریم." خدا رحمتش کنه!
حالا من می خوام بگم چهل جور هم دروغگو داریم. فعلآ فقط به 2 جورش کار دارم. دروغگوی احمق و دروغگوی عاقل.
دروغگوی احمق فکر نمی کنه که اصولآ سابقه اش خرابه و حرف راستش رو هم کسی باور نمی کنه چه برسه به دروغ. و با اینکه می دونه 2 روز بعد دروغش لو میره، با ساده لوحی تموم دروغش رو با آب و تاب میگه به امید اینکه معجزه ای رخ بده و آبروش نره.
دروغگوی عاقل اونیه که اول سبک سنگین میکنه، و بعد دروغش رو با ظرافت جوری میگه که حد اقل تو ذوق نمی خوره.
امروز شبکه بیوگرافی تلویزیون یه برنامه داشت در باره زندگی کاندولیزا رایس. این برنامه مجموعه ای بود از مصاحبه با دوستان و معلمان رایس ، و سیاستمداران. نکات جالب این برنامه به نظرم اینا بود:
رایس توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومده. پیر و مادرش هر دو معلم بودن.
رایس از بچگی پیانو میزده. هنوز هم میزنه.
در نوجوانی به فرهنگ و هنر روسیه علاقمند میشه و شروع میکنه به یاد گیری زبان روسی. بعد از گرفتن دیپلم ، میره دانشگاه استنفورد که در رشته مطالعات سیاسی درس بخونه. رایس توی کلاسهاش جزو دانشجوهای فعال و درسخون بوده طوری که سال دوم تحصیلش میشه دستیار استاد .
رایس به ورزش فوتبال آمریکایی علاقمند بوده وتوی تمرینات تیم دانشگاه استنفورد شرکت می کرده.
چیزی که زندگیشو تغییر اساسی میده این بوده که توی یه کنفرانسی که یکی از مشاورین ریگان سخنرانی می کرده رایس شرکت می کنه . رایس توی اون کنفرانس خیلی مودبانه با نظرات سخنران مخالفت می کنه. و مشاور ریگان که تحت تآثیر جسارت این خانم جوان قرار میگیره ، فکر می کنه که رایس شایستگی هایی داره که باید ازش استفاده بشه. چند سال بعد همون سخنران میشه مشاور امنیت ملی آمریکا وبه رایس سمت مسؤلیت بخش مطالعات شوروی رو میده و رایس رو با بوش پدر آشنا می کنه . (حالا تصور کن توی ایران این اتفاق بیفته! یادمه سال 1370 با 71 معاون کل دانشکاه آزاد اومده بود دانشکده ما سخنرانی کنه. یکی از دانشجو ها خیلی محترمانه یکی از نقاط ضعف دانشکده رو مطرح کرد و خواست که مشکل حل بشه. سخنران که به شدت عصبانی شده بود کلی بد و بیراه نثار پسر بیچاره کرد و خیلی راحت تهدید کرد که حساب این دانشجوی بی ادب رو می رسه. ظاهرا دانشجوی بی خبر از همه جا از روی یکی از خط های قرمز که کم هم نبود رد شده بود. فکر کنم اخراجش کردن! )
رایس خرید کردن، مخصوصا خرید کفش رو دوست داره.
دوستاش می گن که رایس آدم متواضعیه و در جمع دوستاش به جای سیاست، در باره موضوعات عادی مثل غذا و سینما و ... حرف میزنه.
رایس در 39 سالگی میشه معاون کل دانشگاه استنفورد. و جالبه که قبل از او نه تنها هیچ زنی ، که هیچ فرد زیر 60 سال به این مقام نرسیده بوده.
رایس خیلی مذهبیه و معتقده کارهاش برای خداست. ( مثل بوش که از طرف خدا ماموریت داره!)
طرفداران رایس تشویقش میکردن که نامزد انتخابات ریاست جمهوری 2008 بشه.
در این برنامه هیچ حرفی از عشق رایس به جوان قزوینی گفته نشد ! ![]()
|
|