|
آبجی کده
|
||
|
در آبجی کده، سه تا آبجی از حال و روزشون می نویسند |
۲- تو شبکه تپش، امیر قاسمی و ویدا دارن از فیلم اخراجی ها تعریف میکنن و همه رو دعوت میکنن که برن این فیلم رو که تو چهار تا سینمای کالیفرنیا نشون میدن ببینن. خنده ام میگیره. ظاهرا آقای امیر قاسمی نمودنه که سالهای سال ایشون و ویدا و هزاران نفر دیگه تو امریکا برای امثال ده نمکی ، "طاغوتی" بودن و جرثومه فساد! ![]()
۳- از وقتی این وبلاگ راه افتاده، آبجی کوچیکه فقط ۴ یا ۵ تا پست داشته... آبروت رو بردم آبجی کوچیکه!![]()
زير پل هاي ميدان مخبرالدوله از ماشين پياده ميشم. مي پيچم تو جمهوري. ساعت حول و حوش پنجه هوا خوبه و خيابون داره كم كم شلوغ ميشه. البته مركز شهر شلوغتر از بالاي شهر نيست. هنوز ترافيك شروع نشده.
از كنار مغازه هاي شمالي خيابون مي گذرم. اول چند تا مغازه حوله فروشي هستند. بعد از لاله زار طلا فروشي ها شروع مي شن. يه كم جلو تر يه تعداد زيادي خانوم چادري از كوچه بيرون ميان. ته كوچه رو نگاه ميكنم. پارچه سبز بزرگ روي ديوار بهم ميگه كه اينجا بايد مقر بسيج باشه. جلوتر كه ميرم انبوه مرداي جلوي در مسجد پياده رو رو بند آوردن. با زحمت و ناراحتي از بينشون راه باز ميكنم. اشتباه كرده بودم. مراسم ختم تموم شده بود.
جلوتر مغازه هاي لباس فروشي شروع ميشه. اون طرف خيابون پاساژي رو ميبينم كه جمعه بازار ها تو اون برگزار ميشه. چند قدم جلوتر بازار كويتي هاست.
تا چند صد متري بعد از خيابون فردوسي مغازه اي نيست. اون ور خيابون چشمم به پيراشكي خسروي ميفته. از جلوي در سفارت انگليس و خيابون كناريش كه با رديفي از بلوك هاي سيماني ورود به اون رو بستن رد ميشم .
حالا مغازه هاي ساز فروشي هستن انواع و اقسام گيتار و ارگ و كمي جلوتر ويولن. نمي دونستم كه با كمتر از 100000 تومان هم ميشه ويولن خريد.
ساختمون پاساز علاالدين رو از دور ميبينم. از رو خط عابر رد ميشم ميرم اونطرف خيابون. عجب جمعيتي! توي پاساژ غلغله است. توي راهرو ها راه بند اومده. میگن بیشتر از ۶۰ درصد معاملات گوشی در خاورمیانه تو همین خیابون جمهوری و همین پاساژ علاالدین هست. كيفم رو محكم ميچسبم و از جلوي مغازه ها تند رد ميشم. چه جوري ميشه بين اين همه جمعيت گوشي ديد. ميرم طبقه بالا اما طبقه دوم بيشتر مغازه هاي كامپيوتري هستند. بر مي گردم پايين و جلوي چند تا مغازه اي ميايستم و گوشي ها رو نگاه مي كنم.
از پاساژ ميام بيرون دوباره ميرم سمت شمال خيابون مغازه هاي اونطرف رو راحت تر ميشه تماشا كرد.
گوشي ها رو ميبينم و جلو ميرم. مردم رو هم تماشا ميكنم. خيلي از مردم بستني قيفي دستشونه. حدس ميزنم اينطرفا بايد بستني فروشي معروفي باشه از اينكه مردم اينقدر راحت تو اين جمعيت ميتونن بستني بخورن تعجب ميكنم. از يه چيز ديگه هم تعجب ميكنم: چقدر مدل هاي متنوع چادر وجود داره!
از تو پاساژي كه تلويزيون و لوازم برقي ديگه ميفروشه ميام بيرون. از مغازه ته اين پاساز كه قبلها دوربينم رو ازش خريده بودم يه باطري يدكي خريدم. حالا ديگه خيالم راحته كه تو سفرم بدون باطري نمي مونم.
تا خيابون وليعصر چيز جالبه ديگه اي نمي بينم. ميپيچم تو وليعصر و ميرم بالا. مغازه هاي لباس فروشي و كفش فروشي و كت و شلوار فروشي رو رد ميكنم. تو مغازه مادام ايزابلا پر آدمه. كاغذي رو شيشه مغازه هست كه روش نوشته كه اين مغازه با مغازه بغليش (مادام بغلي؟!) نسبتي نداره.
همينطوري كه دارم به تئاتر شهر نزديك ميشم فكر ميكنم كه خيابون وليعصر واقعا قشنگه. انواع و اقسام مغازه ها و بوتيك ها و فروشگاه ها و حتي پياده رو سازيي جديدش يا ساخت و ساز هاو تعميرات تئاترشهر هم اثري رو زيباييش نداشته. اينجا قشنگتره يا خيابونQueen؟
آدم ها رو تماشا ميكنم. يا مسافرن يا كارگرن يا فروشنده ان و تعداد زياديشون هم كه دانشجو ها هستن. توي يه كافي شاب. چند تا دختر دور هم نشستن. ياد دوران دانشجويي ميفتم. از توي يه مغازه صداي شادمهر مياد "...سبب منم..." ياد سالها قبل و ترانه " فريبا " ميفتم. نزديك دانشگاه هنر و پلي تكنيك دختر و پسري رو بلوكي تو پياده رو نشستن. ياد دختر پسر هاي دانشگاه خودمون ميفتم. ياد خيلي چيز ها ميفتم. خيلي چيز ها كه ديگه از بين رفتن.
اگه به درختاي خيابون وليعصر نرسن همشون خشك ميشن. خدا كنه درختاي خيابون وليعصر هيچ وقت از بين نرن.
شانه بالا انداخت و پاهایش را تکان داد. "چون جفتشون خوشگلند."
داستان "هسته های آلبالو" از کتاب : یک روز مانده به عید پاک (مجموعه "سه کتاب") نوشته زویا پیرزاد
"ماری آنتوانت"، "خانواده استون"، "Good Night, and Good Luck"، و "بابل"
دو تای اول سرگرم کننده بودند. سومی رو خیلی حوصله نکردم درست ببینم اما از چهارمی خیلی خوشم اومد. یه جورایی منو یاد فیلم "Crash" مینداخت. فیلم نشون میده که همه آدما یه سری احساس های مشترک انسانی دارن که صرفنظر از اینکه چه ملیتی و نژاد و مذهبی داشته باشن اون ها رو شبیه هم میکنه. و دیگه اینکه تمام آدمهای همه دنیا خیلی از اونی که فکر می کنند به هم نزدیکترن.
اسم و تیتراژ فیلم یادآور افسانه برج بابل هست. اینکه آدم ها می خواستن به خدا برسن، جمع شدن و شروع کردن به ساختن یه برج. داشتن موفق می شدن و فقط یه کم دیگه مونده بود که به خدا برسن. خدا زبان های مختلف رو بوجود آورد. آدم ها دیگه نتونستن همدیگه رو بفهمن. برج نیمه کاره موند. آدما به خدا نرسیدن.
" If you want to be understood, Listen ...k "
|
|