تبليغاتX
آبجی کده
 
آبجی کده
 
 
در آبجی کده، سه تا آبجی از حال و روزشون می نویسند
 
یادش به خیر.... زندگی ها کرده ایم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 6:11  توسط آبجی وسطی  | 
اینجا هم که من هستم زمستونه اما چه زمستونی!

هوای اینجا مثل الان تهرانه. فقط تمیزه (البته دود نداره ولی خاک چرا) گرما به خفگی تهران نیست و شبهاش از شبهای تهران خنکتره... اما همونطور که گفتم اینجا زمستونه

حالا حدس بزنید من که آبجی وسطی هستم الان کجای این کره خاکی ام!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 17:54  توسط آبجی وسطی  | 
۱- اومدم عکس اعضای جدید خونواده رو، یعنی " منوچهر (کامبیز سابق) " و "تاج ملک ملوک فخر الزمان ( یا به اختصار فخری) " رو بزارم شما هم باهاشون آشنا بشین. نشد. سایتی که عکسام رو توش می ذاشتم فیلتر شده

۲- تو شبکه تپش، امیر قاسمی و ویدا دارن از فیلم اخراجی ها تعریف میکنن و همه رو دعوت میکنن که برن این فیلم رو که تو چهار تا سینمای کالیفرنیا نشون میدن ببینن. خنده ام میگیره. ظاهرا آقای امیر قاسمی نمودنه که سالهای سال ایشون و ویدا و هزاران نفر دیگه تو امریکا برای امثال ده نمکی ، "طاغوتی" بودن و جرثومه فساد!

۳- از وقتی این وبلاگ راه افتاده، آبجی کوچیکه فقط ۴ یا ۵ تا پست داشته... آبروت رو بردم آبجی کوچیکه!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 13:15  توسط آبجی وسطی  | 

زير پل هاي ميدان مخبرالدوله از ماشين پياده ميشم. مي پيچم تو جمهوري. ساعت حول و حوش پنجه هوا خوبه و خيابون داره كم كم شلوغ ميشه. البته مركز شهر شلوغتر از بالاي شهر نيست. هنوز ترافيك شروع نشده.

 

از كنار مغازه هاي شمالي خيابون مي گذرم. اول چند تا مغازه حوله فروشي هستند. بعد از لاله زار طلا فروشي ها شروع مي شن. يه كم جلو تر يه تعداد زيادي خانوم چادري از كوچه بيرون ميان. ته كوچه رو نگاه ميكنم. پارچه سبز بزرگ روي ديوار بهم ميگه كه اينجا بايد مقر بسيج باشه. جلوتر كه ميرم انبوه مرداي جلوي در مسجد پياده رو رو بند آوردن. با زحمت و ناراحتي از بينشون راه باز ميكنم. اشتباه كرده بودم. مراسم ختم تموم شده بود.

 

جلوتر مغازه هاي لباس فروشي شروع ميشه. اون طرف خيابون پاسا‍ژي رو ميبينم كه جمعه بازار ها تو اون برگزار ميشه. چند قدم جلوتر بازار كويتي هاست.

 

تا چند صد متري بعد از خيابون فردوسي  مغازه اي نيست. اون ور خيابون چشمم به پيراشكي خسروي ميفته. از جلوي در سفارت انگليس و خيابون كناريش كه با رديفي از بلوك هاي سيماني ورود به اون رو بستن رد ميشم .

 

حالا مغازه هاي ساز فروشي هستن انواع و اقسام گيتار و ارگ و كمي جلوتر ويولن. نمي دونستم كه با كمتر از 100000 تومان هم ميشه ويولن خريد.

 

ساختمون پاسا‍‍ز‍‍‍‍‍‍‍‍ علاالدين رو از دور ميبينم. از رو خط عابر رد ميشم ميرم اونطرف خيابون. عجب جمعيتي!  توي پاسا‍ژ غلغله است. توي راهرو ها راه بند اومده. میگن بیشتر از ۶۰ درصد معاملات گوشی در خاورمیانه تو همین خیابون جمهوری و همین پاساژ علاالدین هست. كيفم رو محكم ميچسبم و از جلوي مغازه ها تند رد ميشم. چه جوري ميشه بين اين همه جمعيت گوشي ديد. ميرم طبقه بالا اما طبقه دوم بيشتر مغازه هاي كامپيوتري هستند. بر مي گردم پايين و جلوي چند تا مغازه اي ميايستم  و گوشي ها رو نگاه مي كنم.

 

از پاساژ ميام بيرون دوباره ميرم سمت شمال خيابون مغازه هاي اونطرف رو راحت تر ميشه تماشا كرد.

گوشي ها رو ميبينم و جلو ميرم. مردم رو هم تماشا ميكنم. خيلي از مردم بستني قيفي دستشونه. حدس ميزنم اينطرفا بايد بستني فروشي معروفي باشه از اينكه مردم اينقدر راحت تو اين جمعيت ميتونن بستني بخورن تعجب ميكنم. از يه چيز ديگه هم تعجب ميكنم: چقدر مدل هاي متنوع چادر وجود داره!

 

از تو پاساژي كه تلويزيون و لوازم برقي ديگه ميفروشه ميام بيرون. از مغازه ته اين پاساز كه قبلها دوربينم رو ازش خريده بودم يه باطري يدكي خريدم. حالا ديگه خيالم راحته كه تو سفرم بدون باطري نمي مونم.

 

تا خيابون وليعصر چيز جالبه ديگه اي نمي بينم. ميپيچم تو وليعصر و ميرم بالا. مغازه هاي لباس فروشي و كفش فروشي و كت و شلوار فروشي رو رد ميكنم. تو مغازه مادام ايزابلا پر آدمه. كاغذي رو شيشه مغازه هست كه روش نوشته كه اين مغازه با مغازه بغليش (مادام بغلي؟!) نسبتي نداره.

 

همينطوري كه دارم به تئاتر شهر نزديك ميشم فكر ميكنم كه خيابون وليعصر واقعا قشنگه. انواع و اقسام مغازه ها و بوتيك ها و فروشگاه ها و حتي پياده رو سازيي جديدش يا ساخت و ساز هاو تعميرات  تئاترشهر هم  اثري رو زيباييش نداشته. اينجا قشنگتره يا خيابونQueen؟

 

آدم ها رو تماشا ميكنم. يا مسافرن يا كارگرن يا فروشنده ان و تعداد زياديشون هم كه دانشجو ها هستن. توي يه كافي شاب. چند تا دختر دور هم نشستن. ياد دوران دانشجويي ميفتم. از توي يه مغازه صداي شادمهر مياد "...سبب منم..." ياد سالها قبل و ترانه " فريبا " ميفتم. نزديك دانشگاه هنر و پلي تكنيك دختر و پسري رو بلوكي تو پياده رو نشستن. ياد دختر پسر هاي دانشگاه خودمون ميفتم. ياد خيلي چيز ها ميفتم. خيلي چيز ها كه ديگه از بين رفتن.

 

اگه به درختاي خيابون وليعصر نرسن همشون خشك ميشن. خدا كنه درختاي خيابون وليعصر هيچ وقت از بين نرن.

 

 آبجی وسطی، تهران، ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 8:2  توسط آبجی وسطی  | 
پرسیدم " چرا هم صلیب داری ، هم الله؟"

شانه بالا انداخت و پاهایش را تکان داد. "چون جفتشون خوشگلند."

 

داستان "هسته های آلبالو" از کتاب : یک روز مانده به عید پاک (مجموعه "سه کتاب") نوشته زویا پیرزاد

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 12:42  توسط آبجی وسطی  | 
تو ۱۰ روز گذشته این فیلم ها رو دیدم:

"ماری آنتوانت"، "خانواده استون"، "Good Night, and Good Luck"، و "بابل"

دو تای اول سرگرم کننده بودند. سومی رو خیلی حوصله نکردم درست ببینم اما از چهارمی خیلی خوشم اومد. یه جورایی منو یاد فیلم "Crash" مینداخت. فیلم نشون میده که همه آدما یه سری احساس های مشترک انسانی دارن که صرفنظر از اینکه چه ملیتی و نژاد و مذهبی داشته باشن اون ها رو شبیه هم میکنه. و دیگه اینکه تمام آدمهای همه دنیا خیلی از اونی که فکر می کنند به هم نزدیکترن.

اسم و تیتراژ فیلم یادآور افسانه برج بابل هست. اینکه آدم ها می خواستن به خدا برسن، جمع شدن و شروع کردن به ساختن یه برج. داشتن موفق می شدن و فقط یه کم دیگه مونده بود که به خدا برسن. خدا زبان های مختلف رو بوجود آورد. آدم ها دیگه نتونستن همدیگه رو بفهمن. برج نیمه کاره موند. آدما به خدا نرسیدن.

" If you want to be understood, Listen ...k "

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 8:44  توسط آبجی وسطی  | 
من فیلم اخراجی ها رو دیدم.

از قسمت های آخر فیلم خوشم اومد، اما در شوخی ها و مزه پرونی های فیلم چیز جالبی ندیدم. همش همون جوک ها و تیکه های دستمالی شده و بیش از حد استفاده شده ای که همه مون با SMS بارها و بار ها گرفتیم یا هزاران بار شنیدیم. لهجه ترکی و سوال گزینشی که کفن مرده چند تیکه است خیلی تکراری و دم دسته. برای همینه که فکر نمی کنم این فیلم شلوغ اصلا قابل مقایسه با مارمولک یا لیلی با من است باشه، گیرم که پر فروش ترین فیلم بوده باشه!

فقط من موندم که چطوری انتخاب تماشاگران بوده، واقعا باورم شد که مردم ما یه چیزیشون میشه!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 9:58  توسط آبجی وسطی  | 
آنجلینا جولی چهارمین فرزندش رو هم پذیرفت.

 چقدر من از این زن خوشم میاد!

 |+| نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 10:17  توسط آبجی وسطی  | 
جومپا لاهیری:

"شخصیت هایی که من جذبشان می شوم همه مشکل ارتباطی دارند. دوست دارم درباره آدم هایی بنویسم که هر یک به نوعی فکر می کنند قادر نیستند حرف خود را بطور کامل بیان کنند."

 

...بد نیست یه قرار ملاقات با جومپا لاهیری بذارم !!! بالاخره یکی پیدا شد جذب امثال ما بشه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 19:16  توسط آبجی وسطی  | 
سرم درد می کنه... فشار و سنگینی رو روی صورتم احساس می کنم... اصلا حال خوبی ندارم

 

حوصله ندارم...خیلی بهم ریختم

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 16:41  توسط آبجی وسطی  | 
فیلم The Departed در مراسم اسکار امسال جایزه گرفت. تا الان که تقریبا دو روز از اسکار گذشته معادل های فارسی زیر رو برای اسم این فیلم تو رسانه های فارسی زبان دیدم یا شنیدم:

- مرده (اخبار تلویزیون)

- مرحوم (روزنامه ایران، امروز)

- مردگان (سایت ایسنا)

- از دست رفته (سایت بی بی سی فارسی زبان)

- رفتگان (ظاهرا صدای آمریکا این یکی رو گفته - این یکی رو خودم نشنیدم، همکارم میگه)

خنده داره!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 8:47  توسط آبجی وسطی  | 
روز بروز بیشتر به این مسئله پی می برم که خیلی از آدم ها ظرفیت راست شنیدن رو ندارن و عاشق اینند که بهشون دروغ بگی و باهاشون با دورویی رفتار کنی. باور کنید وقتی باهاشون اینطوری برخورد میشه بیشتر بهت احترام میذارن! و گرنه از پشت بهت خنجر می زنن.

من که مدتهاست از اینکه با این آدما با دورویی برخورد کنم و دروغ بهشون بگم اصلا احساس گناه نمی کنم!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 15:44  توسط آبجی وسطی  | 
- رمان میرا رو خریدم. از کجا؟ شهر کتاب!!!

- فکر کنم باید زبان اصلیش رو خوند....به نظر میرسه خود مترجم قبلا خود سانسوری های لازم را انجام داده.... جالبه که این دومین کتابیه که این اواخر بهش برخورد کردم و ظاهرا "صحنه" خیلی داره ولی تو ایران هم ترجمه و چاپ شده (اولیش همون ۱۱ دقیقه کوئیلوست)

- سالها قبل در سالهای بعد از انقلاب و سالهای جنگ، کتابهایی که می خریدیم چاپشون خیلی بد بود. هنوز تو کتابخونم کتابهایی هست که خطوط صفحاتش کاملا کجه، یا چندین صفحه اش دوبار چاپ شده و در عوض چندین صفحه دیگه رو نداره. عادت کرده بودم که موقع خرید کتاب در یکی دو نگاه سریع، شماره صفحات رو و کیفیت چاپ رو چک کنم. با بهتر شدن چاپ کتابها تو این سالهای اخیر، این عادت رو کنار گذاشته بودم، اما دیشب متوجه شدم که کتابی که خریدم چند صفحه اش سفیده!

پ.ن: "غول" یکی یکدونه عزیزمون هم وبلاگمون رو خوند، تازه نظر هم گذاشت 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 19:51  توسط آبجی وسطی  | 
من: آقا رمان میرا رو دارین؟

فروشنده (کمی فکر می کند): نه، چند ساله که نیست. دیگه چاپ نمیشه

من: ؟؟؟

فروشنده (ادامه می دهد): تو این ۴-۵ سال ۸۰ درصد کتابهایی که چاپ شدند توقیف شدند

من: پس چرا رمز داوینچی هست؟

فروشنده: اون همون چاپ آخرشه، دیگه تجدید چاپ نشده

من: مگه نگفتن که نباید فروخته بشه؟

فروشنده: نه چون اگه میگفتن باید پولش رو میدادن

!!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 18:44  توسط آبجی وسطی  | 
۱- همكاري داريم كه معمولا سراغ همكارهاي ديگه ميره و يه كلمه سخت يا عجيب و غريب انگليسي رو به اونا ميگه يا ازشون ميپرسه كه آيا معنيش يا معادلش رو ميدونند يا نه. اين كار به خودي خود چيز بدي نيست و يه جورايي هم مفيده. تقريبا همه ما هم به وسعت لغات زبان انگليسي و قابليت فول العاد اش در زمينه ساخت لغات مجزا براي هر مفهموم خاص واقفيم، اما زياده روي در اين قضيه بعضي وقتا مسايل جالب، خنده دار و تفكر برانگيزي رو هم بوجود مياره. مثلا همكار مورد نظر ميپرسه "آيا ميدونيد به انگليسي به الاغ كوري كه در جنگ جهاني دوم پاي چپش هم شل شده باشه چي ميگن؟" يا اينكه "در انگليسي به نگراني و ترس از اينكه كره بادام زميني به سقف دهانت بچسبه چي ميگن؟" واضحه كه خيلي ها (حتي خود انگليسي زبان ها) اينجور كلمات و اصطلاحات رو نميدونن. من مطمئنم كه اين همكار خيلي از اين اصطلاحات رو شب قبلش يه جايي ديده يا خونده و شك دارم اگه يك ماه بعد از خود همكارمون همين رو بپرسيم (گرچه انگلیسيش هم خيلي خوبه) بتونه جواب بده

 

نکته : البته مورد اول بالا رو از خودم درآوردم اما براي اينكه فكر نكنين كه انگليسي همچين چيزايي رو نداره و من دارم غلو مي كنم بهتون ميگم كه به دومي ميگن arachibutyrophobia !

 

این مطلب رو مفصل اینجا نوشتم...

 

۲- همکاری می گفت: دلستر ریشه ترکی داره و به معنی دلپسند و دلپذیر هست.

می دونین در ادبیات ما لغات و اصطلاحات زیاد و قشنگی هستن که معنی خیلی هاشون رو نمیدونیم. مثلا شما معنی این کلمات رو میدونین؟

گربز، اکمه، شین، طمس، شید، دثار، سمر، کمپیر، ند، غیم

 |+| نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 3:33  توسط آبجی وسطی  | 
-روزها و هفته ها و ماهها و سالها و سالها و سالها و... باید بگذره تا بفهمی اون کسی یا چیزی که فکر میکردی چقدر بهش نزدیکی چقدر ازت دور دوره ... و چقدر فهمیدن این موضوع غمگین کننده است

- خوب... می بینم که یه لینک اینطرفه (اینطرف ، همینجا، سمت چپ صفحه قسمت لینکدونی ، آهان همینجا ) به اسم "آنچه می گذرد..." که اگه اشتباه نکرده باشم آبجی بزرگه اضافش کرده. خوب، این لینک یکی دیگه از وبلاگهای منه که البته مدتیه توش ننوشتم ... در ضمن من تو Wordpress و blogspot هم وبلاگهای دیگه هم دارم که بعضی وقتا اونجا ها هم می نویسم  (بعدا بهتون آدرسشون رو میدم آبجی ها !)

فکر کنم اینجوری کم کاری آبجی کوچیکه جبران میشه . بهرحال، مرسی از لینک

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 9:0  توسط آبجی وسطی  | 
۱- فیلم "تلما و لوییز" فیلم جدیدی نیست، اما قطعا یکی از فیلم های ماندگار هست.

فیلم خیلی چیزها رو به ذهن میاره: اینکه چقدر آدم ها تنها هستن، اینکه چطوری رفتارهای ظاهرا عادی و معمولی می تونه باعث یکسری "جنایت" بشه، اینکه همون رفتارهای عادی و روزمره از همین چیزهایی که بهش میگن جنایت میتونه هولناک تر و بدتر باشه و اینکه قرارداد اجتماعی به اسم "قانون" هرگز نمیتونه کاملا عادلانه باشه

جایی از فیلم فکر می کردم چقدر تو دنیای این فیلم زن ها از مرد ها دور دور دور هستن!

۲- "سمفونی مردگان" نوشته عباس معروفی: واقعا همونیه که اسمش میگه: سمفونی مردگان. کنسرت با شکوهی از خاطرات تلخ و شیرین آدمهای مرده و هذیان های مرده های متحرک هنوز نمرده!!! 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 2:29  توسط آبجی وسطی  | 
...خوب این هم از عروسی امشب. بسیار برقصیدند و بسیار نگریستیم و برای بار هزار و چندم به این نتیجه رسیدیم که هنر رقص چیز خوبیست که ما نداریم... بابا دکتر ها هم آی می رقصنا !

پ.ی. اون پسرک که لقبش در شیرخوارگی به " شیر" مربوط میشد (آبجی ها احتمالا می فهمند منظورم چیه) واسه خودش "شیری" شده بود

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 0:34  توسط آبجی وسطی  | 
تو فرهنگ لغات دنبال معنی دو تا کلمه میگشتم، یه کلمه جالب پیدا کردم

"شرذمه" به معنی جماعت کم مردم یا مقدار کم از هر چیزیه. ناخودآگاه یاد اصطلاح اپسیلن در ریاضیات، فیزیک یا شیمی افتادم.

اینجانب از طرف خودم (و نه فرهنگستان) شرذمه را معادل اپسیلن اعلام می کنم

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 11:33  توسط آبجی وسطی  | 
چهار روز تعطیلم، آخ جون....

خواب، خواب، خواب.... چقدر بخوابم کنار این برف زیبای پشت پنجره

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 20:9  توسط آبجی وسطی  | 
Markar Square

 

Karvansaraye Kharanagh

 

Meibod

 

Kharanagh

 

Darabi

 

Hotel

 

Atashkade

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 15:12  توسط آبجی وسطی  | 

به نظر میرسه که بالاخره موفق شدم یه عکس آپلود کنم

این هم عکسی از یزد، مرسی از راهنمایی "م"

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 12:36  توسط آبجی وسطی  | 
عجب یزد جای قشنگیه! مردمش هم خیلی ماهند.

نکته جالب اینه که همه اش "میراث فرهنگی" یه! جالب تر اینکه هنوز خیلی جاها داره مرمت و بازسازی میشه و مطمئنم یکی دو سال دیگه خیلی جاهای دیگه رو هم میشه دید.

خیلی از کسایی که میشناسم، چه ایرانی چه خارجی، عاشق یزد شدند. فکر کنم (و البته از کسای دیگه هم شنیدم) یه جورایی از شهرای تاریخی دیگه مثلا اصفهان خیلی بهتره (این فقط یه نظر شخصی و سلیقه ایه، لطفا به کسی بر نخوره)

واقعا با دو -سه روز نمیشه همه دیدنیها رو دید. قسمت های دیگه استان مثل میبد، اردکان، خرانق، عقدا، مهریز، تفت و... هم که هرکدوم یه دنیاییه. ما این دفعه فقط یه قسمت هایی از بعضی از این مناطق رو دیدیم.

پ.ن: خوش به حال یزدیها با این خونه های با حال اعیونیشون. به نظر من کسی که تو این خونه ها زندگی کنه، بهشت این دنیا رو تجربه کرده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11:55  توسط آبجی وسطی  | 
من نمیدونم چرا این آبجی ها اینقدر در نوشتن تنبل هستند! آخه انصاف هم خوب چیزیه! شما خودتون اینجا رو راه انداختین ولی ولش کردین به امان خدا... یه نگاه بندازین ببینین تمام این ۷-۸ تا پست قبلی رو من نوشتم... دیگه دارم عصبانی می شم ها!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 15:19  توسط آبجی وسطی  | 
این تبلیغاتی که تو تلویزیون ها می کنند که معمولا یه اتومبیل هست و چند تا خانوم ژیگول،

دارن با استفاده از خانوما اتومبیله رو تبلیغ می کنن یا با استفاده از اتومبیله خانوما رو ؟(رنگ مو شو نو و لباس و مدل مو و جواهر رو این چیزارو) 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 7:35  توسط آبجی وسطی  | 
این آبجی کوچولوه ازم می پرسه که چه تعریفی ازم شده، منم بدجنسی می کنم و نمی گم  چون تا حالا تو این وبلاگ فقط دو دفعه نوشته تنبل خانوم...فکر کنم writing phobia داره

ولی از تنبلی گذشته، هم خوشگله هم خوش هیکله از همه مهمتر فعال... تو کارش یه جورایی "دکتره"، تو درسش هم یه جورای دیگه "دکتره" تازه می خواد بازم "دکتر" بشه

تبریک ، مراسم این هفته بهتون خوش بگذره، جای من خالی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:38  توسط آبجی وسطی  | 
خیلی احساس خوبیه که از آدم تعریف بشه، هر چقدر هم بگی که آدم با اعتماد به نفس تحت تاثیر قرار نمی گیره و هر کاری رو باید برای دل خودمون بکنیم، باز هم دوست داریم که دیگران ازمون تعریف کنند.

این وقتی بیشتر می ارزه که از کسایی تعریف و تمجید بگیری که نمی خوان در تو احساس خوبی بوجود بیاد (یا حالا باهات دشمنن، یا معلومات و هنرش رو ندارن،یا بهت حسودی می کنن، یا خودشون رو از تو بالاتر می دونن، یا فکر می کنن تو چون عرضه نداری پس مال بعضی حرفا نیستی...) و بعد در موقعیتی قرار می گیرن که ناچار می شن (بله ناچار می شن) که ازت تعریف کنن (چون اگه نکنن پلیدی خودشون رو نشون میدن). معمولا این جور وقتا نگاهاشون دیدینیه

این دو سه روز اخیر زیاد تعریف شنیدم، حس خوبیه (حتی اگر موقتی و سطحی و بی اساس باشه) مخصوصا که موارد بالا هم درش وجود داشت: نگاهها، برخوردها، رفتارها (البته بعضیاشون واقعا از دوستا و غیر مغرضانه اما بقیه ... نگاهها، نگاهها، نگاهها

سعی کردم و می کنم تا جایی که با تملق و دروغ و فرصت طلبی آلوده نشه، ایجاد کردن این حس رو در بقیه از خودم و اونها دریغ نکنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:5  توسط آبجی وسطی  | 
دلم می خواست می تونستم به سایت تک تک کسانی که تا حالا برای نوشته هامون نظر نوشتن سر بزنم یا براشون نظر بنویسم ، ولی یا سرعت پایینه یا بخش نظرخواهی اشکال فنی داره ، یا اینکه یه کار جدید واسم پیش میاد یا ... به هر حال نمیشه

خوشحالم که بغیر از آبجی ها ، افراد دیگه ای هم که ما رو نمیشناسن وبلاگمون رو می بینن و می خونن. متشکرم ، حس خوبی داره

ممنونم مخصوصا از عليرضا كه كليد ويرگول تو بلاگفا رو نشون داد و از كيميا و بابك بخاطر نظرات زيبايي كه براي پست "خبر بد" نوشتند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 15:12  توسط آبجی وسطی  | 
از خانم "آ" ( معلم زبانمون ) بعد از مدت ها یه ایمیل گرفتم. حال همه از جمله شما و مامان رو پرسیده. متاسفانه خبر داده که پدرش مدتی قبل فوت کرده  

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 14:47  توسط آبجی وسطی  | 
کاما (ویرگول) تو این ادیتور بلاگفا کجاست؟
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 13:12  توسط آبجی وسطی  | 

برای انجام مشق درسی که دارم اینترنت رو برای مطلبی جستجو می کردم. تو Wikipedia به نقل قولی از برژینسکی درباره حمله ارتش اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان برخورد کردم که برام جالب بود. با این فرض که این حمله از سیاست های پنهان آمریکا در این منطقه نشات گرفته بوده برژینسکی می گه:

That secret operation was an excellent idea. It had the effect of drawing the Soviet into the Afghan trap... The day that the Soviet officially crossed the border, I wrote to President Carter. We now have the opportunity of giving to the Soviet Union its Vietnam War

Afghan trap یا Vietnam War یا Civil War یا هر چیز دیگه ای که اسمش باشه به نظر می آد  آخر عاقبت هر چیزیه که آمریکا روش انگشت می ذاره

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 13:7  توسط آبجی وسطی  | 
دیروز یک سری از "سکوپی" هایی که باید انجام بدم رو انجام دادم.

فعلاْ که نتیجه رضایت بخش بوده

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 10:54  توسط آبجی وسطی  | 
- فیلم هایی که جدیداْ دیدم این ها بودند: Malena و Devil's Advocate ( برای بار دوم ) The Departed و Lost in Translation. در مورد اولی اینجا نوشتم. برای بقیه هم می خواستم بنویسم ولی وقت نشد!

- حتماْ متوجه شدید که این یعنی من یک بلاگ در همون آدرس بالا بر پا کردم. "لطفاْ به من سر بزنید و لینک بدهید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 12:20  توسط آبجی وسطی  | 
میگن چشم انتظاری بد چیزیه

من منتظر چند تا  خبر (بذار بگیم فعلاْ سه تا!) هستم یکیشون دیروز رسید که خدا رو شکر خوب بود.

خدا کنه بقیه اشون هم خوب باشه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 7:40  توسط آبجی وسطی  | 
۱- جمعه شب رفتیم برنامه رقص گروه ارامنه در باشگاه آرارات. بسیار دلچسب حرفه ای و هماهنگ بودند. حدود سه ساعت انواع رقص های ارمنی (شاهئنی) ایرانی والس پولکا اسپانیایی یونانی و اجرای صحنه هایی از سفید برفی و هفت کوتوله و عروسکها و غیره توسط حدود ۶۰ رقصنده کوچک و بزرگ اجرا شد. این برنامه توسط خیریه بهنام دهش پور ترتیب داده شده بود و فقط هم برای بانوان اجرا می شد. دست مربی ها و طراح رقص و لباس و همچنین پدر مادر رقصنده ها که بعضی هاشون واقعا خیلی کوچولو بودند درد نکنه! وقتی اسم برنامه رقص میاد خیلی ها فکر می کنند که برنامه پیش پا افتاده است ولی این از اون کارهای حرفه ای بود

۲- فکر کنم مامان میزان دریافت رقص خونش در روز جمعه از حد نرمال بالاتر رفت چون قبل از برنامه بالا هم تو یک مهمانی نامزدی فامیلی شرکت کرده بود!

۳- فیلم هم دیدم بعدن درباره شون می نویسم. کتاب هم خوندم

۴- شنبه رفته بودیم خرید. نهار رفتیم رستوران اردک آبی جاتون خالی! یادتون باشه گذرتون اینور دنیا افتاد حتما این رستوران رو برین امتحان کنین

۵- با توجه به مورد بالا فکر کنم میزان خوشی خون مامان باز هم بالاتر رفت  ناگفته نماند که ایشان سرما هم خورده اند به همراه پدر جان...

۶- دیروز این وبلاگ به مامان و "یکی یک دونه ته تغاری عزیز" معرفی شد!

۷- این "یکی یک دونه ته تغاری عزیز" هم شدیدا سرما خورده معرفت نشان داده زنگ بزنید حالی از ایشان بپرسید.

۸- دارم فکر می کنم اگه قراره فقط من اینجا بنویسم خوب برم یه سایت واسه خودم بزنم دیگه! شما دو تا که چیزی نمی نویسین

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 15:3  توسط آبجی وسطی  | 
test 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 14:59  توسط آبجی وسطی  | 

Lullaby and good night
In the sky stars are bright
'Round your head
Flowers gay
Set you slumbers till day

Lullaby and good night
In the sky stars are bright
'Round your head
Flowers gay
Set you slumbers till day

Close your eyes
Now and rest
May these hours
Be blessed

Close your eyes
Now and rest
May these hours
Be blessed

Bonne nuit cher enfant
Dans tes langes blancs
Repose joyeux
En revant des cieux

Good night dear child
In your white sheets
Rest happy
Dreaming of Heaven
Quand le jour reviendra
Tu te reveilleras
Quand le jour reviendra
Tu te reveilleras

When day will be back
You'll wake up again
When day will be back
You'll wake up again
Lullaby and good night
In the sky stars are bright
'Round your head
Flowers gay
Set you slumbers till day

Ref: http://www.elyrics.net/read/c/celine-dion-lyrics/brahms_-lullaby-lyrics.html 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 14:5  توسط آبجی وسطی  | 

My Goodness, where we go? I just found it on Yahoo

  A robot that heals itself

Researchers at Cornell University in Ithaca, N.Y., built a four-legged robot that can sense damage to its body and figure out how to adjust and keep going. They report the development in Friday's issue of the journal Science.

 |+| نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 15:16  توسط آبجی وسطی  | 
فیلم زیبایی بود. قصه زن زیبا شدیدا وسواسی و دیوانه ای که برای اثبات اینکه مادر خوبیه فرزند خوانده هاش رو می کشه!

و عجیب زیبایی این هنرپیشه خانم Angie Harmon به دلم نشست.

این فیلم رو میشه کنار Flightplan ( با بازی جودی فاستر) گذاشت و حسابی درباره اشون فکر کرد. مرز بین خوبی و بدی ازخود گذشتگی و دیوانگی فداکاری و جنون یک مادر و در سطح بالاتر هر انسانی کجاست؟

و آیا این جمله فیلم Flightplan نمیتونه به جنون مادر فیلم Glass House منجر بشه:

If someone took everything you live for, how long would you go to get it back

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 15:7  توسط آبجی وسطی  | 
بالاخره این کتاب هم تموم شد. به نظرم نویسنده خواسته یه نسخه ایرانی - اسلامی از ۱۹۸۴ جرج اورول بسازه که صد البته این کجا و آن کجا...

از کتاب خوشم نیومد. بعضی جملاتش رو پسندیدم. بزرگترین تاثیرش نفرتی بود که باخوندن هر قسمتی که به سخنان و حرکات شخصیت "جنت ساز" و دار و دسته اش مربوط می شد با تمام وجود احساس می کردم. احساسی که اکثر ما نسبت به همه کسانی داریم که فکر می کنند از همه بهترند و تمام حقایق پیش اونهاست و بقیه "صلاح خودشون رو نمی دونند"...

کسی چه میدونه. شاید کتاب ندامتنامه خود نویسنده و رفقاشون باشه ...

"میناگران" هم چنگی به دل نزد...

 |+| نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 14:53  توسط آبجی وسطی  | 
جالبه که خود نویسنده در مقدمه کتابش دقیقا میگه کتابش در مورد چیه.

شرمندگی نداشت . میرفتی خودت نظر می دادی می شد ۲ تا نظر

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 9:3  توسط آبجی وسطی  | 
همیشه از آدم های نکته سنج خوشم میاد

دومین نظر پست قبلی رو دیدین؟! عجب دقیقه این آقای بهرام! دستش درد نکنه!

راست میگه ها. چرا اسم آبجی کوچیکه قبل از آبجی وسطیه؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 7:11  توسط آبجی وسطی  | 
شنبه پر باری بود

به یه کارم نرسیدم ولی در عوض هم نمایشگاه عکس رفتم و هم نمایشگاه کاشی و سرامیک

هر دو خیلی جالب بودند. اولی تو قسمت خبری فوق العاده بود.

راستی چند تا کتاب جدید هم خریدم. دو تا چیز دیدم که داشتم شاخ در میاوردم. یکی کتاب رمز داوینچی (که قبلا گفته بودند جمع آوری شده) دومی ترجمه کامل ۱۱ دقیقه پاولو کوییلو (فکر می کنید ممکنه؟!)

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 15:5  توسط آبجی وسطی  | 
خوب - خودم رو چشم زدم

صورتم انگار داره ميميره 

 |+| نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 11:43  توسط آبجی وسطی  | 
۱- دیشب یه وحشی می خواست لوازمم رو بدزده خدا رو شکر موفق نشد

۲- آبجی بزرگه برات متاسفم شمرده نشدی

۳- احساس می کنم صورتم داره دوباره متولد میشه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 12:0  توسط آبجی وسطی  | 
این هفته سه تا فیلم دیدم

Derailed, Wallace and Gromit - the curse of were-rabbit و The lake house

هرسه تا جالب بودند. اگه تونستید حتما ببینید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 11:56  توسط آبجی وسطی  | 
سلام هيچ خبري از هيچكدومتون نيست ها!
 |+| نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 18:45  توسط آبجی وسطی  | 
تو این مدت که نمی تونستم چیزی پست کنم هزار تا چیز جالب به ذهن اومده بود ولی حالا نه!

امروز هم سرم خیلی خیلی شلوغه....

راستی هرکدوم از شما آبجی ها که قالب این سایت رو عوض کرده دستش درد نکنه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 7:10  توسط آبجی وسطی  | 
سلام

بالاخره گوش شیطون کر مثل اینکه این سایت درست شد!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 6:53  توسط آبجی وسطی  | 

Don't you think we need some color in our group weblog

By the way, why you are that lazy

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 13:48  توسط آبجی وسطی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا